می رقصم روی پریشانیت ....
امروز خیلی تلخ بود.تلخ تراز قهوه ای که با هم خوردیم... یادت هست ؟ تا سه می شماری و فراموشم می کنی .مرا لابه لای دود سیگارت می فرستی هوا. به همین راحتی . تنها شدم ... ...... ..... ..... این روزها دیدنی شدم . گیج ....پوچ ....گنگ ....سبک ....... آخرین جرعه ی این جام تهی ...خالی می شود روی سرم .... مادر بزرگ هی در گوشم نجوا می کند :خاک بر سرت .خاک بر سرت . زمستان نماند...! تو هم نماندی ....! من دیروز به دنیا آمدم . قرارمان یک غروب دم کرده ی پاییزی.....! این لباس به شما می آید.....! به رویا های من شبیه شده اید .....! ... .. . بنگ ........بنگ .....! سکوت . من روبروی یک دکه روزنامه فروشی کنار کوچه شیمی ....هفت تیر ....ایستاده ام ....!تو کجایی ؟ همین . تو طرح آن غزلی که سال ها مرا مقید قافیه های منسوخ کرد ! تو چند لکه چای روی پیشبند قهوه چی قهوه خانه ی محله های کودکی ام ..... تو بوی مطبوع قهوه ی ژرژ ...خیابان شانزده متری..... تو آخرین قطره اشک من روی این کیبورد تاریخ مصرف گذشته ! تو داستان تکراری مادربزرگ زیر داغی تابستان هفت سالگی ..... تو پیچ امین الدوله باغچه پدرم .... تو .... تو.... تو .... هنوز هم منگ هستم .... ما دو تا فنجان بودیم خالی از فال شما....کف دستتان را بدهید به مادرم ! او خوب پیش بینی می کند! یعنی اینکه من حالم خوب است و جز چروک های زیر چشم پدرم ملالی ندارم! ....... تو شب سرد زمستانی شهر من ! تو گیس های سیاه من روی شانه های لرزانم ! تو ....رقص پاهایم روی پریشانیت .... تو..... تو طرح آن غزل که سال هاست نسرودمش.... تو طرح آن غزل که سال ها ست مرا درگیر قافیه کرده است .... آن گاه که مادرم .. خدایش را در سجاده چهل ساله اش پیدا کند .... من اخرین نفس های رابطه را زنده خواهم کرد... بی آنکه هیچ بهانه ای برای این سال تاخیر بخواهم. چقدر تلخ می شوی .. وقتی که نمی گذاری ... چند حبه قند بیندازم .... توی فنجان جدائیت . یادت باشد هیچ کجا مرا به نام کوچکم صدا نزنی! من همیشه خودم را انکار کرده ام . مادربزرگ آلزایمر گرفته است !مرا ریرا صدا می زند... ریرا جان قرص هایم را می دهی ؟ ریرا امروز چند شنبه است ؟ ریرا چقدر بزرگ شدی !! ریرا... ریرا... در طایفه ی مادربزرگ ریرا نماد زنی است تنها و محکوم به شکست!نمی دانم چه تناسبی بین من و ریرا ست که من او را یاد ریرا می اندازم !گاهی بی آنکه به چشم های خیسم نگاه کند دستمال می دهد به دستم و می گوید :تنهاییت را دوست دارم !از اینکه فارغ بالی حسودیم می شود!می ترسم وقت رفتنم بچه هایم بی تابی کنند!دلم برای یتیمیشان می سوزد!درست می گویم ریرا جان؟؟آن وقت دلم می خواهد سرم را روی پاهایش بگذارم های های گریه کنم و بگویم من ریرا نیستم!اما جرات ندارم دنیایش را بهم بزنم ...فقط زیر لب می گویم راست می گویی مادربزرگ .خوش به حال من!
| Design By : Night Skin |

